شب و قلندر اولين رمان از مجموعهاي است كه قرار است شامل چهار رمان باشد و تاريخ معاصر ايران را به زبان داستان بيان كند. ماجرا از زماني آغاز ميشود كه پس از غارت كارواني، قاليچهاي سحرآميز، از بازرگاني يهودي به غنيمت گرفته ميشود، و به دست افراسياب، رئيس راهزنان سرخكوه ميرسد. زني كه در تار و پود قالي بافته شده است، از آن بيرون ميآيد و با سخن گفتن با افراسياب، او را به كودكي و فطرت خويش بازميگرداند. افراسياب به ياد ميآورد كه در پنج سالگياش، عمّال حاكم پدر او را كشتند و مادرش را به اسيري، به حرمسراي حاكم بردند. او همچنين داستانهاي بابا شمسالدين، عارفي را كه سالها در اسارت راهزنان زندگي ميكرد و بعد هم حاضر به ترك آنها نشد و همان جا از دنيا رفت به ياد ميآورد، و اينكه او، داستان اين قاليچه را هم پيشتر برايش تعريف كرده است. افراسياب كه نزديكي پيري و ضعف را حس كرده، در جستوجوي راه ديگري جز آنچه تا به حال پيموده، پنهاني راهزنان را ترك ميكند و همراه قاليچه سحرآميز به راهي ميرود كه خود نيز از پايان آن خبر ندارد.
او در مسير خود با حوادث و ماجراهاي گوناگوني مواجه ميشود، و سرزمينهاي عجيب و مردماني با روشهاي زندگي متفاوت را ميبيند. آنچه او ميبيند، ميشنود و تجربه ميكند، آميختهاي از افسانه و واقعيت است.
در حقيقت اين داستان را بر اساس دوري و نزديكي آن به افسانه، ميتوان به سه بخش تقسيم كرد: بخش اول از ابتداي داستان تا وقتي است كه افراسياب با هامان نقاش و خانواده او، كه در غارها ساكن هستند، روبهرو ميشود. زندگي افراسياب، خانواده هامان و درآميختن اين دو جريان زندگي با يكديگر را ميتوان بخش مياني داستان فرض كرد. بخش پاياني، پس از ازدواج افراسياب با شيرين نگار شكل ميگيرد.
ويژگي بخش اول در افسانهاي بودن آن است. افراسياب ماجراهايي را از سر ميگذراند كه جز در افسانهها سراغي از آنها نميتوان گرفت. بيرون آمدن زن از قاليچه و گفتگوي او با افراسياب، اولين نمونه اين ماجراهاست. اگرچه زندگي راهزنانه افراسياب و ياران او در سرخكوه نيز جنبهاي افسانهاي دارد، اما واقعهاي نيست كه وقوع آن در جهان خارج غيرممكن بوده باشد. حال آنكه خروج زن از قالي، حادثهاي كاملاً افسانهاي است.
البته اين اتفاق چون از ديد افراسياب به وقوع ميپيوندد و شخص ديگري شاهد آن نيست، نويسنده ميتواند ادعا كند كه تمامي بخشهاي مربوط به زنده شدن زن قاليچه، ساخته ذهن خيالباف افراسياب و زاييده تصوّرات او، بر مبناي زندگي گذشته و آرزوهايش است. افراسياب كه كشته شدن پدر و به اسارت رفتن مادرش را در پنج سالگي ديده و پس از آن زير دست راهزنان بزرگ شده است، همواره آن نياز كودكانه به مادر را در خود احساس ميكند. از طرفي، دوري گزيدن اين مردان از زنان و سرپوش گذاشتن بر اين غريزه غير قابل چشمپوشي، او را واداشته تا در انديشه و خيال خود، زن محبوب و آرمانياش را در قالب زني كه از قاليچه بيرون ميآيد، بازسازي كند.
اگر نمونههاي بعدي در بخش اول داستان وجود نميداشت اين ادعا را ميشد پذيرفت. سلوم، موجودي با عمري چندهزار ساله كه درون كوزهاي در معبدي متروك زندگي ميكند، مثالي است كه بر افسانهاي بودن كار صحه ميگذارد. او كه تاريخ چندهزار ساله و حتي خاطرة هجوم اسكندر را در ذهن دارد، آنها را براي افراسياب بازگو ميكند و وي را به سوي قبيلهاي كه در هزار دره زندگي ميكنند، راهنمايي ميكند؛ قبيلهاي كه خود به آن تعلّق داشته و زماني در ميان آنها زندگي ميكرده است.
اين قبيله و خود سلوم (همانطور كه خود بر زبان ميآورد) مسلمان هستند. اما شيوه زندگيشان نه مانند مسلمانان است و نه مانند هيچ قوم و قبيله ديگر ايراني. آنها در مرگ عزيزانشان جشن ميگيرند و معبدي به نام «خورشيد خانه» دارند. شيوه زندگي و رفتار آنان بيشتر شبيه به بتپرستان و بسيار نزديك به تمدنهاي رومي و يوناني است. به شكلي كه حتي براي افراسياب اين سؤال پيش ميآيد كه آيا موحّد هستند يا نه؟ او (در صفحه 69 كتاب) ميپرسد: «آيا شما خورشيد را ميپرستيد؟»
آنها بهخلاف آنچه كه در ميان مسلمانان و همچنين اغلب مردم جهان رايج است، در سوگ نزديكان خود به طرب و پايكوبيمشغول ميشوند، موسيقي مينوازند و آواز دستهجمعي ميخوانند، و خبري از كتاب آسماني و قرائت آن براي شادي روح انسان از دست رفته، در ميانشان نيست. اين مسئله چنان ذهن افراسياب را به خود مشغول ميكند كه باز (در صفحه 72) ميپرسد: «آيا شما به ديار اسلام سفر كردهايد؟»
عليرغم تأكيد پيرمرد هزار درهاي بر انجام فرايض دينياي نظير خواندن نماز و گرفتن روزه، چنين نشانهاي در زندگي روزمره آنها ديده نميشود.
اين مردمان بهخلاف عقل و روال رايج در زندگي مردم سراسر جهان، جوانترها را به رياست برميگزينند، و پيرمردها در انتظار مرگ، چشم به راه ميمانند.
درحقيقت به نظر ميرسد كه اين سرزمين نه بر مبناي منطق و تجربه، بلكه بر اساس آمال و آرزوهاي نويسنده، به مثابه يك سرزمين افسانهاي و رؤيايي خلق شده است.
نكتهاي كه اين پندار را واقعيتر جلوه ميدهد، كار و شيوه گذران زندگي اهالي اين سرزمين، يعني همان سفالگري ـ پيشة اصلي نويسنده داستان ـ است، كه بهعنوان يك شغل آسماني و عاري از پليديهاي زميني مطرح ميشود. چنان كه پس از اين نيز ميبينيم، پيشه هامان و عروسش، شيرين نگار ـ مثبتترين آدمهاي ماجرا ـ نيز كاشيكاري و سفالگري است؛ كاري كه افراسياب نيز با درآميخته شدن با زندگي آنها، مشغول به آن ميشود.
وقتي افراسياب به غارهايي كه مأمن و محل زندگي هامان، عروس و نوههايش است، نزديك ميشود، داستان نيز از افسانه فاصله ميگيرد و به واقعيت نزديك ميشود. اگرچه اين شيوه زندگي، يعني زندگي دور از ديگران، در ميان غارها و در مجاورت و مجالست گهگاهي با ايلات و عشاير كوچرو، و گذران زندگي از راه كاشيكاري، بيش از اندازه خيالپردازانه و رؤيايي است، اما چيزي نيست كه غيرممكن باشد؛ و به هرحال با تساهل ميتوان آن را شدني فرض كرد.
هامان و شيريننگار از دنياي واقعيتها آمدهاند و داستانها و ماجراهايي از تاريخ ايران را روايت ميكنند. از ظلمهايي كه ظلالسلطان بر مردم اصفهان روا داشته حرف ميزنند و از جنايتي كه فراماسونرها در حق آنها كردهاند، براي افراسياب داستانها تعريف ميكنند.
وقتي افراسياب، به جاي پسر از دست رفته هامان مينشيند، كار او را ادامه ميدهد و داماد او ميشود؛ و مخصوصاً بعد از آنكه هامان ميميرد و سپس آنها براي زندگي به شهر ميآيند، بخش سوم داستان شروع ميشود. در اينجا ديگر ما با واقعيتهاي تاريخي سر و كار داريم. صحبت از مشروطه و مدرس و ديگران است. صحبت از تاريخ معاصر است.
چنين به نظر ميرسد كه افراسياب از طرفي و هامان و شيريننگار از طرف ديگر، دو جريان از دو سرچشمه مختلف و متفاوت هستند كه در نقطهاي به يكديگر ميرسند و در هم ادغام ميشوند. افراسياب از افسانهها آمده است و آنها از واقعيتها. افراسياب از زندگي افسانهاي خود، پايين ميآيد. ديگر زن قاليچه بر او ظاهر نميشود تا بتواند وارد زندگي آنها شود. آنها نيز شهر و ديارشان را ترك كرده و به كوهها پناه بردهاند تا با ساختن يك زندگي افسانهوار براي خود در دل غارها، زمينه را براي ورود يك مرد افسانهاي به دنياي واقعيتهايشان فراهم كنند، و پس از آن، با زدودن نشانههاي افسانهاي از زندگي او، او را به درون زندگي كاملاً واقعي بياورند.
گويا هامان و شيريننگار، براي تحويل گرفتن افراسياب از سرزمين رؤياها، در غارهايي در آستانه آن سرزمين خانه كرده و محيط را براي ورود او مهيا و مساعد ساختهاند.
پس از آن، داستان چنان ناگهاني از آن دنياي افسانهوش دور ميشود، كه ميپنداريم نويسنده به روايت تاريخ معاصر نشسته، و خط سير داستاني خود را به فراموشي سپرده است. اين تغيير ناگهاني خوشايند نيست؛ و به خلاف آنچه انتظار ميرود كه باشد، با هرچه واقعيتر شدن و معاصر شدن، داستان از باورپذيري فاصله ميگيرد و به تصنّع نزديك ميشود. درحقيقت باورپذيرترين بخش ماجرا، همان قسمت افسانهاي آن است. با ورود به دنياي تاريخ معاصر، داستان از قالب و شكل قابل قبولش خارج ميشود و ديگر آن دلنشيني قبل را ندارد.
نويسنده براي روايت زندگي فيروز، پسر هامان، از نظر زاويه ديد دچار مشكل ميشود، و اين مشكل را در صفحات 103 تا 128 بر داستان تحميل ميكند.
زاويه ديد داستان، داناي كل محدود به افراسياب است. گاهي ديگران براي افراسياب ماجراهايي را تعريف ميكنند؛ كه اين مسئله نيز به زاويه ديد اشكالي وارد نميكند. اما وقتي هامان ميخواهد ماجراي فيروز را براي افراسياب تعريف كند، به جهاتي هم او و هم نويسنده، دچار مشكل ميشوند، و در تعريف ماجرا، درميمانند.
هامان از آن جهت درميماند كه در بسياري از صحنههاي زندگي فيروز حضور نداشته، همچنين از كنه انديشه و مكنونات قلبي او نيز آگاه نبوده است. لذا نميتوانسته تمامي ماجراها و جوانب را ببيند. از اين رو، تعريف تمام وقايع با جزئيات ـ به شكلي كه در داستان هست ـ براي او غيرممكن ميشود. از طرفي، كسي نيز نبوده كه در آن صحنهها حاضر بوده و ماجرا را براي او تعريف كرده باشد. پس، تعريف ماجرا با زبان خودش، هم به لحاظ ساختار و هم به جهت منطق داستاني، غير ممكن ميشود.
نويسنده براي حل اين مشكل هامان، خود را دچار مشكل ميكند. او با به هم زدن زاويه ديد داناي كل محدود به افراسياب، به شكلي كه كاملاً تحميلي و اجباري به نظر ميرسد، با زاويه ديد داناي كل محدود به فيروز، ماجراي او را در اين بيست و پنج صفحه تعريف ميكند.
در روند داستان، اين اشكال ناگهان به صورت شكاف عميقي ظاهر ميشود و ضعف نويسنده را در پيدا كردن راه حلي مناسب، كاملاً به رخ ميكشد.
همانطور كه قبلاً نيز اشاره شده، نويسنده به پيشه محبوب خود ـ سفالگري ـ جايگاه كاملاً مناسبي در داستان داده؛ و به جهت تسلطش بر اين هنر و آشنايي با پيشينه و تاريخ آن، توانسته است آن را به خوبي با اجزاي داستان عجين كند. در حقيقت، بخش مهمي از جذابيت داستان، همچنين قسمتهاي جذاب آن، مربوط به مواردي است كه با سفالگري و كاشيكاري گره خورده است.
منيژه آرمين، نويد داده كه اين رمان را تا چهار مجلد و با نامهاي متفاوت براي هر مجلد، ادامه خواهد داد، تا بتواند شمايي از تاريخ معاصر ايران را به شكل رمان و به زبان داستان، پيش روي مخاطبان خود قرار دهد.
سمیرا اصلان پور

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 14:37  توسط آینه
|