اكبر محمودى شريعت
در عرصة ادبيات، مدرنيسم را در كار نويسندگاني ميتوان بهتر درك كرد كه در دهههاي قبل و بعدِ آغاز قرن بيستم قلم زدهاند. مدرنيسم اصطلاحي است مورد اختلاف كه نبايد بدون توجه به مباحثات ادبي، تاريخي و سياسي كه با كاربرد اين لفظ همراه بوده است، از آن بحث كرد. يكي از مهمترين جنبههاي نگارش مدرنيستي براي تأثيرگذاري بر خوانندگان عبارت است از نحوة عمل اين نوع رمانها، داستانها، نمايشنامهها و شعرها براي غرق كردن خواننده در دنياي ناآشنايي كه زمينهچينيها و توصيفهاي خاص اكثر نويسندگان رئاليست، مانند جين آستين، چارلز ديكنز و جورج اليوت، در آنها كمتر يافت ميشود. به عبارت ديگر، نگارش مدرنيستي خواننده را در چشمانداز ذهني گيجكننده و دشواري ?غرق ميكند? كه نميتوان آن را به سرعت درك كرد، بلكه خواننده براي دريافتن مرزها و معناهاي آن بايد خودش راهش را بگشايد و علامتگذاري كند.
بهتر است به سراغ يك روايت داستاني برويم و ببينيم در شروع يك متن مدرنيستي، كه از جهات بسيار حالت نمونه دارد، چه ميگذرد. مرفي اثر ساموئل بكت در سال 1938 منتشر شد، يعني ظاهراً هشت سال بعد از آغاز ضعف مدرنيسم و جايگزينياش با نئورئاليسم نويسندگاني مانند گراهام گرين، جورج اورول و ايولين وو. اين متن در عين حال به قلم نويسندهاي است كه خيلي وقتها او را اولين پست مدرنيست دانستهاند. با اين حال، عناصر شك مذهبي، دروننگري عميق، آزمايشگري فني و فرمي، بازيكردنهاي ذهني، نوآوريهاي زباني، يأس خودمحورانه و مردمگريزانة آغشته به طنز و كنايه، نظرپردازي فلسفي، از دست دادن ايمان، و تهيشدگي فرهنگي، همه و همه مشغلههاي نگارش مدرنيستي را نشان ميدهند. صفحة اول رمان را ببينيم تا رنگ و بوي نگارش مدرنيستي را حس كنيم؛ سپس به تفسير آن ميپردازيم.
زير آفتاب، كه چارهاي جز تابيدن نداشت، هيچ چيزِ تازه نبود. مرفي، انگار آزاد باشد، در محلة كوچكي در وست برامتن، بيرونِ آفتاب مينشست. در اين جا احتمالاً شش ماهي ميشد كه در آلونك متوسطي در ضلع شمال غربي، مشرف بر منظرة ناشكستة آلونكهاي متوسط ضلع شمال شرقي، خورده و نوشيده و خوابيده و پوشيده و كنده بود. به زودي ميبايست فكر ديگري بكند، زيرا محله از رده خارج شده بود. به زودي ميبايست دست به كار شود و در محيط كاملاً غريبهاي شروع كند به خوردن و نوشيدن و خوابيدن و پوشيدن و كندن.
لخت روي صندلي گهوارهاياش نشست كه جنسش چوب ساج بود و قرار نبود ترك بخورد، تاب بردارد، آب برود، خراب بشود يا شبها صدا كند: گوشهاي كه در آن نشسته بود با پرده از آفتاب جدا ميشد، و خورشيد بيچارة پير براي دفعة ميلياردم باز در بكارت قرار ميگرفت. هفت شال او را سر جايش نگه ميداشت. دو تا از شالها ساق پايش را به پاية صندلي بسته بود، يكي رانش را به نشمين صندلي بسته بود، دو تا از آنها سينه و شكمش را به پشتي صندلي بسته بود و يكي هم مچ دستهايش را به پشتبند صندلي بسته بود. فقط امكان حركتهاي خيلي جزئي وجود داشت. عرق از او ميريخت و بندها را محكمتر ميكرد. نفس كشيدن محسوس نبود. چشمها، سرد و بيحركت مثل چشم مرغ نوروزي، به بالا خيره شده بود و به قوس و قزحي كه روي گچبري زير سقف افتاده بود و كوچكتر و محو ميشد. در جايي، يك ساعت كوكو بعد از آن كه بين بيست و سي را نواخت به پژواك يك داد توي خيابان تبديل شد كه حالا با ورود به آلونك، مستقيماً شنيده ميشد كاسه بشقابي!
اينها منظرهها و صداهايي بودند كه او دوست نداشت. اينها او را در جهانتي كه خود به آن تعلق داشتند نگه ميداشتند، اما او، همان طور كه صميمانه اميد داشت، به اين جهان تعلق نداشت. به طور مبهم از خودش ميپرسيد كه چه چيزي دارد آفتاب او را ميشكند، چه ظروف و وسايلي را دارند داد ميزنند. مبهم، خيلي مبهم.
به اين صورت روي صندلياش مينشست زيرا به او لذت ميداد! اول به او لذت بدني ميداد. جسمش را ارضا ميكرد. بعد او را در ذهنش آزاد ميكرد. آخر، همان طور كه در بخش شش توضيح داده ميشود، تا بدنش ارضا نميشد او در ذهنش جان نميگرفت. و زندگي در ذهنش به او لذت ميداد، چنان لذتي كه لفظ لذت براي آن كفايت نميكرد...
جان کورتيس و نيگل تاليس، مسوولين نمايشگاه "امپراتوري فراموش شده" که در لندن برگزار شده است، اظهار مي دارند که برخلاف انتظار و باتوجه به ناشناخته بودن امپرانوري پارس، اين نمايشگاه موفقيت بسيار بزرگي محسوب مي شود. امپراطوري پارس باستان طي دو قرن [از 550 تا 330 قبل از ميلاد مسيح] در محدوده جغرافيايي که امروز به نام خاور نزديک مي شناسيم، گسترش يافت. قلمرويي که از رود نيل تا رود سند و از درياي سياه تا خليج فارس گسترده شده بود. مجسمه اي از داريوش، پادشاه هخامنشي، در ورودي اين نمايشگاه، زيبايي آن را صد چندان کرده است. اين مجسمه که در سواحل رود نيل تراشيده شده، در شوش، يکي از شهرهاي مهم امپراطوري پارس يافت شده است. روي پايه آن مي توان علاوه بر خط هيروگليف مصري، کتيبه هايي به 3 زبان فارسي باستان، ايلامي و بابلي مشاهده کرد که به خط ميخي نوشته شده اند. همچنين روي آن در 24 سنگ نبشته، اسامي کليه طوايف و قبايلي که تحت فرمان پادشاه کبير هستند، جزء به جزء آمده است.
نيل مک گرگور، مدير موزه بريتانيا مي گويد: "امپراطوري پارس يک امپراطوري متجدد بوده و براي اولين بار در تاريخ بشر، مي بينيم که يک دولت، کل ملت خود را با زبان ها، فرهنگ ها و مذاهب مختلف اين چنين گرد هم مي آورد. و از آنجا که يک امپراطوري قاره اي بوده، بايد يک شبکه ارتباطاتي غيرطبيعي با ساختن جاده هاي بسيار و درعين حال منسجم به وجود آورده باشد تا بتواند با خطه هاي مختلف در قلمرو پهناور خود ارتباط برقرار کند."
آقاي مک گرگور همچنين خاطرنشان مي سازد: "خصومت و دشمني پارس ها و يوناني ها به ديد آنها از جهان برمي گردد. يوناني ها بيشتر براي حقوق فردي ارزش قايل بودند، در حالي که پارس ها براي حقوق ملت. اين داريوش بود که به تبعيد يهودي ها که در اسارت بابل بودند، پايان داد."
بخش هايي از مجسمه هاي باشکوه، پايه هاي ستون ها و سرستون هاي عظيم الجثه، همگي نشان دهنده عظمت بناي تخت جمشيد، پايتخت امپراطوري پارس هستند که امروزه از آن فقط خرابه هايي به جاي مانده است. ولي با بررسي همين باقي مانده هاست که مي توان برداشتي از اين امپراطوري عظيم داشت. هنر آنها اغلب برروي حيوانات متمرکز است، به ويژه حيواناتي خيالي و اسطوره اي که نشان از قوه تخيل بالاي پارس ها دارند. اين مجسمه هاي باشکوه به شکل سرستون، قوس و طاقي نمود پيدا کرده و از اصليت پارس ها، قومي هند و اروپايي که از استپ هاي آسياي مرکزي آمده اند، پرده برمي دارند.
در بعضي از جواهرات به نمايش گذاشته شده در موزه بريتانيا، آثاري از سيت ها نيز به چشم مي خورد. حتي اگر پارس ها، ايده هاي زيادي را از همسايه هاي خود [به ويژه تمدن هاي اطراف دجله و فرات] اقتباس کرده باشند، ولي خود آنها نيز بسيار خلاق و مستعد بوده اند. تا آنجا که مي بينيم امپراطوري پارس مرکز فعاليت هاي تجاري بوده است.
در موزه بريتانيا، همچنين يک کالسکه زرين که در مرز چين يافت شده به چشم مي خورد، وسيله اي خاص که با تمثالي از يک خداي مصري به نام "بس" تزيين شده است. در اين مجموعه، مي توان به ظروف سلطنتي نيز اشاره نمود، ظروفي متنوع و درعين حال اشرافي که هميشه مايه سرزنش يوناني ها نسبت به پارس ها بوده است. علاقه به وسايل عيش و نوش و تجملاتي که همگي نشان دهنده ثروت، شکوه، اقتدار و درعين حال بيانگر حس مداراي اين امپراطوري نسبت به مردم است.
اسکندر مقدوني که تمثالي از او را مي توان در موزه ديد، پايان امپراطوري هخامنشي را باعث شد، ولي نه پايان تمدن پارسي را. تمدني که در زمان سلجوقيان نيز ادامه داشت. پس از پارت ها، در دوره ساسانيان نيز شاهد بوديم که چه ارتباط ريشه اي زيادي با هخامنشيان دارند. اصول و معيارهاي تمدن پارس به همين منوال حفظ شد تا اينکه در قرن هفتم پس از ميلاد مسيح، حمله اعراب مسلمان، خاور نزديک را وارد دنياي ديگري کرد. حتي پس از اين تاريخ، پارس مسلمان شده اصالت خود را حفظ نمود و اين اصالت حتي پس از انقلاب اسلامي نيز به چشم مي خورد.
در موزه بريتانيا پوستري وجود دارد که در اوايل سال 1990 پس از جنگ ايران و عراق تهيه شده است. اين پوستر سربازان ايراني را پشت سرهم نشان مي دهد که شهداي خود را دردست دارند. در جلوي اين پوستر، يکي از ستون هاي تخت جمشيد را مي توان ديد که در راس آن يک مناره مسجد قرار گرفته است.
منبع: لوموند، 2 دسامبر
یادش به خیر روزگاری كه مرحوم رحیم موذنزاده اردبیلی با دهان روزه جلو میكروفن رادیو میایستاد و در گوشه روحالارواح بیات ترك اذان جاویدان و ماندگارش را برای همیشهی تاریخ به گوش مشتاقان صدای جادوییاش میرسانید و بیوجه و مواجبی یك یا علی میگفت و محوط رادیو را ترك میكرد تا تُرك طناز او باقی بماند.
یادش به خیر روزگاری كه سید جلال تاج اصفهانی شاگرد شایستۀ سیدرحیم وقتی در سر راه اصفهان به شیراز در بازار آبادۀ فارس با پیرمرد مشتاق صدایش مواجه میشود كه مصرانه او را به خواندن آواز آن هم در معبر عمومی وامیدارد از او میخواهد آواز خوش همایونش را در سَرِ مزرعۀ او بخواند و بدین منظور قریب دو فرسنگ را پیاده طی میكند تا بیمزد و منتی غزل سعدی را در تالاری به وسعت بیابان خدا و در برابر مشتاقی به شمار یك تن و به معنا هزاران بیش بخواند كه:
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه كه میسوزم و در پروازم
و لاجرم آن آواز خوش را جاودانۀ تاریخ نماید.
یادش به خیر روزگاری كه وقتی مریدان آقا گزی از پیرمرد ارمنی تارنواز همسایه میخواهند آن محل را ترك كند تارنواز برای خداحافظی به خدمت آقا میآید و وقتی آقا به او میگویند امروز سحر موقع وضو گرفتن كه كنار حوض حیاط بودم ساز خوشی مینواختی ولی یك مضراب اشتباه زدی، سعی كن شبهای دیگر با آرامش ساز بزنی! آن گاه تارنواز به دست آقاگزی مسلمان میشود و همانجا میماند و دیگر مضراب اشتباه هم نمیزند و صد البته از شاگردان و مشتاقان صدای سازش هم بلیط دریافت نمیكند.
یادش به خیر روزگاری كه وقتی عبدالوهاب شهیدی به همراه تعزیهخوانان دیگر بیاض اشعار را از گوشه شالش بیرون میآورد و علیاكبرخوانی میكرد تقریباً همة اهالی میمه بر بلندای تكیه و گرداگرد محوطهی میدان اصلی شهر حاضر میشدند و بیدغدغه ورودیه و اجازۀ حضور از آواز خوش او به شور میآمدند كه حزینخوانی او شورآفرین بود و یاد سیدعبدالباقی معین البكاء بختیاری را زنده میكرد.
یادش بخیر روزگاری كه برای ساختن یكی از هنریترین بناهای معماری جهان آقا شفتی بر تخته پوستی از غزال رعنایی مینشست و هم بر آن مینگاشت صورت دخل و خرج را و هم در حال معمار و كاشیكار و موذنه ساز هنرمند هر گاه نیازی احساس میكردند گوشۀ تخته پوست را بالا میزدند و به اندازه نیاز از دست آقا میگرفتند و لاجرم ماحصل كارشان اثر هنری مسجد سید اصفهان میشد.
یادش به خیر روزگاری كه وقتی سید رحیم اصفهانی در بیشههای اطراف زایندهرود میزد زیر آواز اصفهان آن قدر شنیدن آوازش سهلالوصول بود كه نه تنها عشاق سینهچاك صدایش به راحتی آن را میشنیدند بلكه بلبلها هم در سر شاخههای درختان بیشهزار تا آنجا كه ممكن بود پیش میآمدند.
یادش به خیر روزگاری كه جذبۀ صدای اسطورهای سیاوش آواز ایران من و دوستان دیگر را چنان مفتون خویش كرده بود كه برای یافتن و شنیدن شوری كه در كرمان و یا بیات تركی كه در جمع دوستان و در یك غروب تابستان در بوانات فارس خوانده بود مثل كبوتربازان عاشق به آنجاها میرفتیم تا طوقی طناز خود را پیدا كنیم و خوش بشنویم كه:
بود آیا كه در میكدهها بگشایند!
خلاصه اینكه یادش به خیر روزگاری كه تنها هنر همّ و غم هنرمندان بود و این امر موجب اسطوره شدن آنان میشد و پروای فروش گیشهای در سر نداشتند و لاجرم مشتاقان آن عزیزان نیز شوریده و شیدای هنر میشدند و طعم ناخوشایند دلالی برگه حضور در تالار كشور كام اهل كشور را تلخ نمیكرد خاصه آنكه از روزها پیش در طومار پیش خریداران آن متاع ثبتنام كرده باشند و وجوه مقرری را نیز به حساب گیشه فروش ریخته باشند و با این همه در لحظه مراجعه برای دریافت مجوز عبور از هفت خوان اینترنتی تعریف شده جوان رعنایی با بیاعتنایی بگوید: شمارهاتان اشتباه شده، معذوریم! و صد البته این بیاعتنایی ریشه در بازار سیاه موجود دارد و لذا باید گفت:
از من ایشان را هزاران یاد باد!
اسدالله بقایی نایینی
دکتر دانش فروغی- روانشناس بالینی
|
اشاره: |
به طور كلي، سه نوع هنرپيشه وجود دارد: هنرپيشة خلاق، هنرپيشة مقلد، و هنرپيشة مزدور |
برخلاف ديگر آثار شايگان، سرزمين سرابها کتابی فلسفی نيست و در ظاهر سبکی ادبی دارد.
سرزمين سرابها مجموعه نامههای دو شخصيت فرضی، يکی مردی ايرانی به نام کاوه و ديگری زنی فرانسوی به نام مرين (Marianne) است که دلداده يکديگرند، اما از هم جدا زندگی میکنند. اين نامهنگاریها از هنگامی آغاز میشود که مرين، به دلايل کمابيش مبهمی، ايران را ترک میکند. کتاب با نامه کاوه آغاز میشود و از سال 1997 تا 1999 تداوم میيابد، اما با نامه دوست کاوه به مرين و نيز نامه مرين به دوست خود پايان میگيرد.
مرين فرانسوی پس از سالها زندگی مشترک با کاوه در تهران و آشنايی با فرهنگ، ادبيات و عرفان ايرانی، ناگهان ايران را ترک میکند.
مرين، آنگونه که خود مینويسد، با کاوه جهان ايرانی را تجربه میکند و در فرايند اين تجربه به گونهای مسخ میشود: «ديگر نه يک فرانسوی جدی هستم و نه چندان به يک ايرانی لاابالی بدل شدهام. نه اين هستم و نه آن؛ مهاجری شدهام در معرض انواع مسخشدنها». به قول کاوه، مرين از يک اروپايی فعال مدافع حقوق بشر به يک عارف بدل میشود.
مرين با لحنی شيفتهوار مینويسد: «میدانم که دوستم داری؛ همانطور که من لحظهای از دوستداشتن ات بازنايستادم. ما همديگر را دوست داريم، اما نمیتوانيم باهم زندگی کنيم. اگر قصه خودمان را برای يک آدم عاقل تعريف کنيم، فکر میکند ما هر دو ديوانه هستيم».
راز اين دوست داشتن و در عين حال تاب همزيستی نداشتن در کتاب فاش نمیشود، اما هرچه خواننده پيشتر میرود درمیيابد که عشق کاوه و مرين، تناقضآلود است و درست همان چيزهايی که آن دو را به هم میکشد، آنها را از هم میراند و موقعيتی دردآلوده و سوگناک میآفريند.
کاوه پس از مدتی به آمريکا سفر میکند و مرين به سودای آنکه او در واشنگتن است، از پاريس به واشنگتن میآيد، اما او را در اينجا نمیيابد.
هنگامی که کاوه با زندگی در آمريکا کنار نمیآيد و به «وطن» خود بازمیگردد، مرين از پس بیتابی و شيدايی تصميم میگيرد به ايران سفر کند و او را ببيند؛ اما پيش از سفر او، کاوه با چند دوست به کوير زاهدان میرود و سرانجام در توفان شنی در بم با دوستان خود ناپديد میشود.
![]() | |
| داريوش شايگان |
کاوه و مرين، دو شخصيت نابهنگام هستند؛ در زمانه ما زندگی میکنند ولی با روزگار ما بيگانهاند. هر دو «غريب» و «مهاجر»ند. سبک نوشتاری اين کتاب را نيز سرشت نابهنگام اين دو شخصيت تعيين کرده است.
کاوه مینويسد: «میبينی مرين عزيز! در دورانی که مردم در زمانی واقعی با نامه الکترونيک، فکس و تلفن باهم ارتباطی سريع دارند، ما برگشتهايم به سنت قديم نامهنگاری. انگار ما از ابراز بیدرنگ و خودجوش احساسات لگامگسيختهمان پرهيز میکنيم، انگار بايد پناه ببريم به تأمل، تا بتوانيم ادراکات خودمان را روشن کنيم... ما رابطهمان را در دوری آهسته پيش میبريم».
در جهانی که شتاب در آن به فضيلت بدل شده، کاوه و مرين گونهای مراقبه و مداقه در نفس و در رابطه دوجانبه خود را با درنگ و کندی دنبال میکنند. پيوند کاوه حدوداً شصت ساله با معشوق جوانتر از خود، نمونه استثنايی از روابط مرد و زن است که در آن شور و شوق معنا و ماهيتی متفاوت دارد.
کتاب سرزمين سرابها، در برخی محافل در ايران با عنوان رمان شناخته شده؛ اما ناشر فرانسوی، بر خلاف عرف معمول در فرانسه، عنوان رمان بر روی کتاب نگذاشته است. راست آن است که داريوش شايگان، با آنکه کوشيده طرحی داستانی به نامهها بدهد و با روايت روابط زن و مردی بههم شيفته پيامهای فلسفی خود را در کتاب بگنجاند، در اين ترفند ناکام است.
شخصيتها فاقد پرداخت ادبیاند و کتاب، کشش و گيرايی داستانی ندارد. بيشتر کتاب شرح آرای کاوه و مرين – و سرانجام داريوش شايگان – درباره پرسشهايی فلسفی است.
شايگان تلاش کرده است با انتخاب مردی ايرانی و زنی فرانسوی، نمادپردازی کند و يکی را نماينده فرهنگ ايرانی و ديگری را برآمده از فرهنگی غربی بگيرد و در نتيجه مسأله تقابل يا تفاهم تمدنها را پيش کشد.
بر اين شيوه، دو تمدن شرق و غرب، با وجود دلبستگیها و وامهايی که به هم دارند، توان همزيستی ندارند و مانند سرنوشت کاوه و مرين غمناکانه در طلب هم میافتند، اما هرگز به هم نمیرسند.
|
شايگان تلاش کرده است با انتخاب مردی ايرانی و زنی فرانسوی، نمادپردازی کند و يکی را نماينده فرهنگ ايرانی و ديگری را برآمده از فرهنگی غربی بگيرد و در نتيجه مسأله تقابل يا تفاهم تمدنها را پيش کشد. |
تنها حاصل اين ارتباط آن است که ديگر نه مرد، ايرانی است و نه زن، فرانسوی.
ديدگاههايی که در اين کتاب درباره وضعيت تمدنهای شرق و غرب، مسأله جهانی شدن، موقعيت انسان امروز يا جهان ايرانی و نسبت آن با تجدد آمده، برای خواننده آثار شايگان تازگی ندارد و همه پيشتر در کتابهای او از جمله در کتاب افسونزدگی جديد؛ هويت چهلتکه و تفکر سيار آمده است.
جدا از نثر روان، فخيم و سهل و ممتنع شايگان در زبان فرانسه، اين کتاب، نه از نظر ادبی و نه از نظر فلسفی، نمیتواند اثری بديع در ميان آثار شايگان به شمار رود. بدين رو شايد بتوان گفت که کوشش اين فيلسوف ايرانی برای نوشتن رمان در دهه هفتم عمرش ناکام مانده است.
اين در حالی است که در غرب، به ويژه در دوران معاصر، هم نويسندگانی چون ميلان کوندرا در نوشتن رمان فلسفی کامياب بودهاند و هم فيلسوفانی چون اومبرتو اکو توانستهاند با چيرگی بر منطق ادبی، رمانهايی ماندگار بنويسند.
در سرزمين سرابها، مفهومها و واژگان کليدی و پايه به نوعی به حکمت اشراق بازمیگردند و حضور نيرومند سهروردی، تعلق خاطر ديرينه فيلسوف امروز ايران را به فرزانگی پهلویهای باستان بازمیتاباند.
عنوان سرزمين سرابها خود برآمده از حکمت اشراق سهروردی است و به ويژه اصطلاح کانونی «عالم مثال». عالم مثال، جهانی ميانی است؛ در ميانه جهان معقولات و جهان محسوسات؛ همان اقليم هشتمی که محل رخداد رؤياهای پيامبران و عارفان و رويدادهای معاد است؛ جايی که جرم و ماده نيست اما صورت و شکل هست.
کاوه مینويسد «من از جهانی آمدهام که ناکجاست و هيچ چيز در جای خود نيست». اين ناکجا، ايرانی است با سنتی ثابت و درگير در ثبات سنت که به طرز تناقضآميزی همه چيز در آن به هم ريخته است. کاوه اگرچه در فضيلت بیريشگی مینويسد و خود را در غربتی اينجهانی و آنجهانی تختهبند میبيند و در تعليق گذار ميان جهانهای گوناگون میزيد، سرانجام، مفتون جادوی کوير، رهسپار سرزمين سرابها میشود و جان بیتاب خود را در شنبادی سخت به عالم مثالی میسپارد که ديگر نيست.
|
|
|
|
و ديوارها گوش داشتند / سپوژمي زرياب / نشر آتنا، 1382، 53 صفحه
مجموعهي سه داستان از مشهورترين نويسندهي زن افغانستان است. سپوژمي (مهتاب) كه در رشتهي ادبيات مدرن از فرانسه دكترا دارد، با پرداختن به مشكلات زنان در جامعهاي مردسالار و متعصب، چهرهي شاخصي در ميان نويسندگان افغان به شمار ميآيد.
جانمايهي هر سه داستان كتاب حاضر «هراس» است: داستاني كه نامش را به كتاب داده، تمثيلي در توصيف اختناق سياسي در جامعهاي توتاليتر است؛ و نشان ميدهد كه چگونه «كيش شخصيت» و تفتيش عقايد و كتابسوزان به تدريج از هر انسان موجودي ترسخورده ميسازد كه دائم در حال سانسوركردن خويش است.
يكي ديگر از درونمايههاي نوشتههاي سپوژمي، «رابطههاي انساني» است؛ رابطهاي كه در داستان نخست، در جوي آكنده از سوء ظن بين راوي و روشنفكر هراسان برقرار ميشود – در داستان «شكار فرشته»، ناخواسته، سبب انتقال ترسي درونيشده و موروثي از نسلي به نسل ديگر ميشود: مادر با ترساندن كودك از عذاب روز جزا، شور و سرخوشي كودكانهي او را به خمودگي و وحشت بدل ميكند.
چنين رابطهاي بين مادر و فرزند داستان «تذكره» نيز برقرار ميشود. مادر، پسرش را در اتاقي زنداني كرده، او را از چشم همگان دور داشته است، تا به جبهه اعزام نشود. پسرك – كه مادر او را «پدر جان» مينامد – آوارهاي است كه تذكرهاش – شناسنامهاش – در شهري ديگر جا مانده و بيم آن هست كه با وجود خردسالي، دستگير و روانهي ميدان جنگ شود. چنين است كه مادر براي آوردن تذكره راهي ميشود و چون برنميگردد، پسرك از مخفيگاه خارج ميشود و در دام ميافتد: «سر پدر جان را تراشيدند و به سر تراشيدهي پدر جان كلاه بزرگي گذاشتند. لباس كلفت سربازي به تنش نمودند و تفنگ بزرگ و براقي به شانهاش آويختند. موزههاي براق و سياه به پاهايش كردند.»
«تذكره» داستاني مؤثر در توصيف نكبتهاي جنگ است و مينماياند چگونه جنگ، هويت و فرديت آدمها را زايل ميكند و آنها را به مهرههاي ويرانگري – يا ويران شدن – بدل ميسازد.
پس از محمدآصف سلطانزاده و محمد حسين محمدي، سپوژمي زرياب خوانندهي ايراني را با جلوههاي تازهاي از داستاننويسي افغانستان – با همهي قوتها و ضعفهايش – آشنا ميكند.
شاید اغراق نباشد اگر بگوئیم فرش دست بافت از معدود هنرهای سنتی بوده است که در قدیم با مقوله ترمیم مجدد و برگشت به عملکرد سابق روبرو بوده است اکثر هنرهای سنتی در قدیم با چنین مقولهای برخورد نکرده است که اگر چنین بود خیلی از این آثار باقی میماند و یا حداقل هنر ساختن آنها به نسلهای بعد منتقل میشد. صنایع دستی که در حال حاضر در ایران ساخته میشود در اثر گذشت زمان آسیبهایی برآنها وارد میشود حال این آسیبها زیست محیطی است یا بوسیله خود انسان بوجود میآید در هر صورت پس از آسیب عملیات ترمیمی چندانی صورت نمیگیرد و همین آسیبها باعث از بین رفتن اثر شده تا جائیکه انسان و محیط زندگی خود جایی برای آنها نمییابد چون بدانها به عنوان کالا نگریسته میشود و هر کالایی که کارایی خود را از دست بدهد در زندگی انسان امروزی جایی ندارد. اما همانطور که گفته شد از قدیم الایام نگرش انسان به هنرهای سنتی به خصوص فرش دست بافت به گونهای دیگر بوده است. دلیل این استثناء را میتوان دروجود هنر رفوگری فرش دست بافت ملاحظه کرد. اما در این جا یک سوال مطرح میشود و آن اینکه در حال حاضر جایگاه رفوگری درایران کجاست؟ آیا همچنان به فلسفه وجودی خود با طرز تفکر قدیم ادامه میدهد و یا در او هم مطابق با عصر مدرنیته تغییر و تحولی ایجاد شده است. د روجود این هنر (رفوگری) شکی وجود ندارد. اما در ماهیت آن برطبق چیزی که در گذشته وجود داشته جای تعمق است. در گذشته حداقل در ایران به فرش به عنوان یک کالای صرفاً تزئینی نگریسته نمیشد. بلکه فرش را جزء لاینفک زندگی میدانستند. پس معقول به نظر می رسید چه در مرحله بافت و چه در مرحله حفاظت از فرش دقت لازم به عمل آید. اما در روزگار حال، به فرش صرفاً به عنوان یک مقوله تزئینی نگریسته میشود و به ذعم آن، کوشش و مراقبتی که در گذشته از این هنر انجام میگرفته دیگر صورت نمیگیرد به عنوان مثال میتوان قرار گرفتن مبلمان بر روی فرش و یا آویزان کردن فرش بر در و دیوارهای خانهها و یا گالریهای هنری اشاره کرد که این خود دلیلی است بر این ادعا.
اگر بخواهیم به بافت اشاره کنیم بر طبق آن ضربالمثل معروف (چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است) و این رشته سردراز دارد که فعلاً در بحث مورد نظر ما نمیگنجد.
اما چرا رفوگری این گونه سیر تنزل را پیموده است. یکی از دلایل را میتوان مربوط به بافت فرش دانست و این را میتوان اضافه کرد که بافندگان فرش امروزی آن دقت وحدتی که گذشتگان در پدید آوردن فرش به کار میبردند انجام نمیدهند. اگر پای صحبت رفوگرهایی که چندین و چند سال است به این حرفه مشغول هستند بنشینید آنها شما را به این مسئله آگاه میسازند که در سالهای نه چندان دور فرشی که برای رفوگری به پیش آنها برده میشد آسیبهایی دیده بود که در اثر گذر زمان بود نه صرفاً به دلیل اشتباهات بافنده و بدین لحاظ فرشهایی که پیش آنها برده میشدند. فرشهای مندرس و کهنهای بودند که گذر زمان آنها را به این روز انداخته بودند نه صرفاً سهلانگاری بافنده. به همین دلیل اکثر مشتریان رفوگران مردم کوچه و بازاری بودند. در صورتی که امروزه اگر به کارگاههای رفوگری سری بزنید. کمتر فرش کهنه و مندرس میبینید بیشتر فرشهای نو که در اثر اشتباهات بافنده دچار یکسری اشکالات میباشند. و جالب آنکه حال دیگر مشتریان رفوگران کمتر مردم کوچه و بازار هستند و بیشتر تجار فرش هستند که فرشها را از کارگاههای قالی بافی خریده و مستقیماً به کارگاه رفوگری میفرستند برای سود بیشتر. نکته دیگری که قابل توجه است بر میگردد به نحوه ترمیم فرش توسط رفوگران. همانطور که در بالا ذکر شد از آنجا که مشتریان رفوگران تجار فرش میباشند و آنها نیز به دنبال ارائه فرش به بازار با قیمت مناسب از سوی رفوگر سعی میشود تا آنجا که ممکن است آثار رفور روی فرش ظاهر نباشد.
در اینجاست که این بحث پیش میآید که رفوگری ترمیم است یا تعمیر یا به عبارت دیگر مرمت است یا تعمیر. چون همانطور که میدانیم مرمت و تعمیر دو مقوله جدا از هم با تعاریف گوناگون هستند. شرط اول در مرمت اثار منقول: باززنده سازی اثر و جلوگیری از تخریب هر چه بیشتر آن میباشد و نه بازگرداندن آن به زندگی انسان یا به تعبیر دیگر استفاده مجدد از آن همچنین در مرمت اصل دیگری که باید رعایت شود اصل عدم تطابق کامل بخشهای مرمت شده اثر با قسمت های مرمت نشده آن میباشد. در تعمیر اولا اصلی به نام عدم تطابق رعایت نمیشود. ثانیاً در بحث تعمیر هدف استفاده مجدد از آثاری می باشد که این خود با شرط اولیهای که در بالا در باب مرمت ذکر شد تناقض دارد. در رفوگری فرش که در ایام قدیم صورت میگرفت بخشی از آن منطبق بود با یکی از اصول دو گانه فوق و آن، اصل عدم تطابق کامل بود چون خواه ناخواه فرشهایی که برای رفوگری آورده میشود به دلیل آسیب دیدگی در اثر فرسوده شدن، عملیات ترمیمی که بر روی آنها صورت میگرفت کاملاً مشهود بود. همچنین در آن ایام صرفاً آسیب دیدگی ناشی از کهنگی فرش تنها عامل آسیب دیدن فرش نبود عواملی چون سوختگی، بید زدگی و ... نیز مشاهده میشد که رفوگر را مجبور میساخت برای رفع هر کدام از اینها تمهیدات خاص خود را به کار گیرد و این خود دلیلی میشد برای بازنمودن دست رفوگر برای هنرنمایی بیشتر.
اما در رفوگری که در حال حاضر به اصطلاح به روش سنتی صورت میگیرد به دلیل ارجاع فرشهای نو و تازه بافته شده دست رفوگر در عملیات رفوگری بیشتر و منحصر به یکسری اشکالات جزئی است برای فروش بهتر فرش. درست به همین دلیل رفوگر مجبور است تا میتواند عملیات رفوی خود را متمرکز به تطابق هر چه بیشتر با فرش نماید و عملا حتی همان یک اصلی را که در قدیم در باب مرمت رعایت میشد. کاملاً زیرپا گزارد. حال با این حساب دیگر چیزی به نام مرمت فرش معنا و مفهومی پیدا نمیکند و صرفاً بحث تعمیر فروش مطرح است که این خود یعنی اضمحلال تدریجی هنر رفوگری که در حال حاضر ما شاهد آن هستیم.
| ||
| نویسنده: | بهزاد صديقي behzad@cinema-theatre.com | |
| پرومته در زنجير |
| ||
| نویسنده: | محسن حسيني، كارگردان، بازيگر و پژوهشگر تئاتر | |
| ||
| نویسنده: | على اصغر كشاني | |
نقد : نقد فیلم ماهی ها هم عاشق می شوند | |
| ماهی ها عاشق می شوند | |
| ||
| نویسنده: | رامتين شهبازي | |
| موضوع: | ماهی ها عاشق می شوند | |
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|